جمیز دلینی متولد امریکا که تک فرزند بودتوی خانواده نسبتا معمولی بزرگ میشودو تحصیلات ابتدایی خود را در لس انتوس میگذراند و پدر جمیز که پلیس بوداون را برای تحصیلات به انگلیس فرستاد جمیز در سال های اول مهاجرت خوشحال و سرحال بود ولی کم کم برای دوری ار خانواده روحیه خود را از دست داد و در انگلیس دوستای جدید و همکلاسی های جدید پیدا کرد جیمز در انگلیس با یک دختر اشنا شد و چند وقتی رو با هم گذروندن و با هم زندگی کردن تصمیم گرفتن همونجا با هم کسب و کاری راه بندازن و جیمز هم اعتماد کرد و کل سرمایش رو داد اون دختر که با جیمز شریک بود سرش کلاه میزاره و از انگلیس میره جیمز هم همه چیزشو از دست داده بود و دور از خوانواده بود جمیز با سختی های زیاد تحصسلات خود را در یو کی تموم کرد و به امریکا باز گذشت و تقریبا یک سال بعد از بازگشت جیمز پدر جمیز در یکی از معموریت های کاری تیر میخوره و چند ماهی توی کما میره جیمز بخاطر اینکه پدرشو وفتی بهوش امد خوشحال کنه و بهش افتخار کنه و از روی علاقه خودش تلاش کرد به پلیس لوس ان توس بپیونده و بعد از گذشت چند سال جیمز کارش گرفته بود و داشت توی کارش خیلی موفق میشد در همین حین پدر جیمز که هنوز توی کما بود میمیره این موضو جیمز رو خیلی تحت تاثیر قرار داد و زندگیش رو سختتر کرد حالا جیمز مسول کامل خوانواده خود بود و با این حال که توی وضع روحی خوبی نبود باید کاملا مسلت روی کارش تمرکز میکرد و ادامه بده و…..
