شین گفنی در ۱۲ آگوست سال ۱۹۹۴ در بلینگهم ایالت واشنگتن به دنیا آمد. بهترین دوران کودکی و نوجوانی او کمپ کردن در طبیعت و شکار به همراه پدر و خواهر بزرگترش بود.
پس از فارغالتحصیل شدن از دبیرستان، شین آیندهی مشخصی برای خودش نمیدید. صرف علاقه به اسلحه و تجهیزات نظامی به سپاه تفنگداران دریایی ایالات متحده آمریکا پیوست و هیچ نمیدانست چقدر قرار بود مسیر زندگیاش عوض شود.
شین بالاخره جایی را پیدا کرد که به آن تعلق داشت. نظم و ترتیب زندگی نظامی گویی که برای او ساخته شده بود. بالاخره در زندگیاش هدفی داشت که علاقه داشت آن را دنبال کند.
پس از ۱۲ سال خدمت در پستهای فراوان، سرانجام به دلیل تعدیل نیروی نظامیان آمریکایی مستفر در آلمانی، شین تصمیم گرفت به جای بازآموزی و انتقال به پستی جدید، داوطلبانه با درجهی گروهبان دوم خدمت را ترک کند و به لوسسانتوس که حالا محل زندگی خواهرش بود برود.
با این که شین آماده برای یک زندگی بیهیجان بود، تطبیق با زندگی یک شهرونده ساده برایش خیلی سختتر از حد تصورش بود. جای چیزی در زندگیاش خالی بود. بخشی از چیزی فراتر از خود بودن، ایفای نقشی کوچک مثل یک چرخدنده در یک ماشین برای هدف بزرگ حرکت رو به جلو. فقدان نظم زندگیاش را مختل کرده بود.
تا این که هنگام گردش با سگ خواهرش، پوستر جذب نیروی پلیس سانآندریاس رو روی شیشهی کلانتری وسپوچی دید. در همان لحظه آیندهی مشخصی برای خودش درون اداره دید. آیندهای که با دیدن گیم واردن باگز و بقیهی نیروهای محیطبان ایالتی مشخصتر و پررنگتر هم شد. شین حالا دوباره احساس تعلق میکرد، اینبار در کوه و جنگلهای ایالت. درست مثل کودکی. محافظت از طبیعت، حفظ زندگی.
پس از فارغالتحصیل شدن از دبیرستان، شین آیندهی مشخصی برای خودش نمیدید. صرف علاقه به اسلحه و تجهیزات نظامی به سپاه تفنگداران دریایی ایالات متحده آمریکا پیوست و هیچ نمیدانست چقدر قرار بود مسیر زندگیاش عوض شود.
شین بالاخره جایی را پیدا کرد که به آن تعلق داشت. نظم و ترتیب زندگی نظامی گویی که برای او ساخته شده بود. بالاخره در زندگیاش هدفی داشت که علاقه داشت آن را دنبال کند.
پس از ۱۲ سال خدمت در پستهای فراوان، سرانجام به دلیل تعدیل نیروی نظامیان آمریکایی مستفر در آلمانی، شین تصمیم گرفت به جای بازآموزی و انتقال به پستی جدید، داوطلبانه با درجهی گروهبان دوم خدمت را ترک کند و به لوسسانتوس که حالا محل زندگی خواهرش بود برود.
با این که شین آماده برای یک زندگی بیهیجان بود، تطبیق با زندگی یک شهرونده ساده برایش خیلی سختتر از حد تصورش بود. جای چیزی در زندگیاش خالی بود. بخشی از چیزی فراتر از خود بودن، ایفای نقشی کوچک مثل یک چرخدنده در یک ماشین برای هدف بزرگ حرکت رو به جلو. فقدان نظم زندگیاش را مختل کرده بود.
تا این که هنگام گردش با سگ خواهرش، پوستر جذب نیروی پلیس سانآندریاس رو روی شیشهی کلانتری وسپوچی دید. در همان لحظه آیندهی مشخصی برای خودش درون اداره دید. آیندهای که با دیدن گیم واردن باگز و بقیهی نیروهای محیطبان ایالتی مشخصتر و پررنگتر هم شد. شین حالا دوباره احساس تعلق میکرد، اینبار در کوه و جنگلهای ایالت. درست مثل کودکی. محافظت از طبیعت، حفظ زندگی.
