در سالهای دبیرستان، تقریباً تصمیم خودش را گرفته بود. آلن قصد نداشت بعد از مدرسه وارد یک دانشگاه معمولی شود. برای خودش مسیر دیگری در نظر گرفته بود و میخواست وارد محیط نظامی شود. زندگی نظامی برایش فقط به خاطر لباس فرم یا تجهیزات جذاب نبود؛ چیزی که بیشتر توجهش را جلب میکرد، نظم، مسئولیت و کار تیمی بود. آلن دوست داشت در محیطی باشد که هر فرد وظیفه مشخصی داشته باشد و عملکرد یک نفر روی بقیه افراد هم تأثیر بگذارد. به همین دلیل، وقتی به سن قانونی رسید، تصمیم گرفت به صورت داوطلبانه وارد نیروی دریایی آمریکا (U.S. Navy) شود. شروع کار برای آلن ساده نبود. آموزشهای اولیه فشار زیادی داشتند و شرایط با چیزی که قبل از ورود تصور کرده بود تفاوت زیادی داشت. تمرینهای بدنی، آموزشهای نظامی، رعایت قوانین، ساعتهای طولانی و فشار ذهنی باعث شدند خیلی زود متوجه شود که زندگی نظامی فقط به علاقه داشتن به این حوزه خلاصه نمیشود. در هفتههای اول، بدنش هنوز به آن حجم از تمرین عادت نکرده بود و بعضی روزها واقعاً خسته میشد. با این حال، تصمیمی برای کنار کشیدن نداشت. به مرور توانست خودش را با شرایط هماهنگ کند و یاد گرفت که نظم فقط به معنی انجام دادن دستورات نیست؛ بلکه یعنی حتی وقتی کسی بالای سر آدم نیست، وظیفه خودش را درست انجام دهد. بعد از پایان دوره آموزشی، آلن برای ادامه خدمت به ناو یواساس ناتان جیمز (USS Nathan James) منتقل شد. حضور در ناو برای او تجربه کاملاً متفاوتی بود. فضای زندگی محدود بود، ساعتهای کاری طولانی بودند و بیشتر زمانش را در کنار افرادی میگذراند که از نظر شخصیت و تجربه با هم تفاوت زیادی داشتند. آلن در ابتدا بیشتر زمانش را صرف شناخت محیط جدید و یاد گرفتن وظایف خودش کرد. زندگی روی ناو فقط به انجام وظایف روزانه محدود نمیشد. او باید یاد میگرفت چطور در یک محیط بسته و شلوغ، برنامه کاری خودش را مدیریت کند و همزمان با افراد مختلف همکاری داشته باشد. در ماههای اول، شیفتهای کاری و ساعتهای نامنظم باعث میشد خستگی بخش عادی زندگی روزمرهاش باشد. گاهی بعد از یک شیفت طولانی، زمان زیادی برای استراحت نداشت و مجبور بود دوباره خودش را برای وظیفه بعدی آماده کند. این شرایط باعث شد تحمل فشار و مدیریت انرژی را بهتر یاد بگیرد.
بعد از یک سال، آلن تصمیم گرفت برای تجربه یک محیط جدید، به ایالت مونتانا (Montana) منتقل شود و کار خودش را در اداره مارشالهای مونتانا (Montana U.S. Marshals Office) ادامه دهد. محیط جدید برایش تفاوت زیادی با کنتاکی داشت. افراد جدید، شرایط کاری متفاوت و سبک زندگی متفاوت باعث شد دوباره مجبور شود خودش را با محیط هماهنگ کند. آلن در شروع کار بیشتر سعی کرد گوش بدهد و یاد بگیرد تا اینکه بخواهد خودش را به دیگران ثابت کند. در طول یک سال خدمت در اداره مارشالهای مونتانا (Montana U.S. Marshals Office)، تجربه بیشتری در همکاری بین سازمانی (Interagency Cooperation) به دست آورد. در بعضی مأموریتها مجبور بود با نیروهای سازمانهای دیگر همکاری کند و همین موضوع به او نشان داد که ارتباط درست بین نیروها تا چه اندازه میتواند روی نتیجه یک مأموریت تأثیر داشته باشد. آلن در این دوره به یک نتیجه مشخص رسید؛ در کار اجرای قانون، قابل اعتماد بودن از هر چیزی مهمتر است. برایش مهم نبود همیشه بالاترین رتبه را داشته باشد یا همه افراد او را بشناسند. ترجیح میداد وقتی مسئولیتی به او داده میشود، افراد بتوانند روی انجام درست آن حساب کنند. بعد از چند سال فعالیت در حوزه نظامی و اجرای قانون، آلن احساس کرد زمان آن رسیده که تغییر بزرگی در زندگی خودش ایجاد کند. او سالهای زیادی را در کنتاکی گذرانده بود و بعد از آن هم مدتی در مونتانا زندگی و کار کرده بود. تجربههای کاریاش باعث شده بود نگاهش نسبت به آینده تغییر کند و احساس کند برای ادامه مسیر به محیط جدیدی نیاز دارد. به همین دلیل تصمیم گرفت کنتاکی و مونتانا را پشت سر بگذارد و به لسسانتوس (Los Santos) مهاجرت کند.
برای آلن، رفتن به لسسانتوس فقط یک جابهجایی ساده نبود. او میخواست زندگی جدیدی را از صفر شروع کند و برای مدتی خودش را از محیطهایی که سالها در آنها کار کرده بود دور کند. با این حال، قرار نبود گذشته خودش را فراموش کند. تجربههایی که در نیروی دریایی (U.S. Navy)، اداره مارشالهای کنتاکی (Kentucky U.S. Marshals Office) و اداره مارشالهای مونتانا (Montana U.S. Marshals Office) به دست آورده بود، بخشی از شخصیت او شده بودند.
آلن میدانست که سابقه کاریاش میتواند در آینده برایش مفید باشد، اما قصد نداشت صرفاً به خاطر گذشتهاش انتظار داشته باشد در لسسانتوس همه چیز برایش آماده باشد. او به خوبی میدانست که هر سازمان قوانین و روش کاری خودش را دارد و اگر قرار باشد دوباره وارد اجرای قانون شود، باید بتواند خودش را با محیط جدید هماهنگ کند. قبل از ترک مونتانا، وسایل شخصی و مدارک کاری خودش را جمع کرد و برای رفتن آماده شد. چیز زیادی همراهش نبود. چند وسیله شخصی، لباسها و وسایلی که در طول سالهای خدمت برایش باقی مانده بودند. وقتی به لسسانتوس رسید، هنوز هیچ نشان یا جایگاهی در هیچ سازمان اجرای قانونی نداشت. او فقط آلن گیونز بود؛ فردی که چند سال سابقه نظامی و اجرای قانون داشت و حالا تصمیم گرفته بود زندگی خودش را از یک نقطه جدید شروع کند.
آلن هنوز نمیدانست در لسسانتوس قرار است دقیقاً چه مسیری را انتخاب کند. فقط میدانست اگر دوباره وارد حوزه اجرای قانون شود، این بار میخواهد جایگاه خودش را از ابتدا و با عملکرد خودش به دست بیاورد. او گذشتهاش را با خودش آورده بود، اما قرار نبود آیندهاش را بر اساس آنچه قبلاً به دست آورده بود بسازد. ورود آلن گیونز به لسسانتوس، در واقع شروع مرحله جدیدی از زندگی او بود؛ مرحلهای که قرار بود مسیر بعدی زندگی و حرفهاش را مشخص کند.
